تبليغاتX
دنیای تفریحی

 

*****

به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نزاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره...

*****

به سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه...

*****

به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه تَرکمون کنن درکمون می کنن...

*****

به سلامتی اون رفتگری که تو این هوا داره به عشق زن و بچش کوچه و خیابون رو جارو میزنه که یه لقمه نون حلال دربیاره...

*****

به سلامتی اونایی که تو این هوای دو نفره با تنهایی شون قدم میزنن...

*****

به سلامتی اونهائی که دوست دارم رو درک می کنند و اونو به حساب کمبودهات نمی ذارن...

*****

به سلامتی کسی که هنوز دوسش داری ولی دیگه مال تو نیست...

*****

به سلامتی مادر که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره خودشه...

*****

به سلامتی همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دائمی!

*****

به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارنو میدونن تو خونه ای که بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند...

*****

به سلامتی اونی که بیکسه، ولی ناکس نیست...

*****

به سلامتی اونایی که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه...

*****

به سلامتی حلقه های زنجیر که زیر برف و بارون میمونن زنگ میزنن ولی هم دیگه رو ول نمیکنن...

*****

گل آفتابگردان را گفتند: چراشبها سرت را پایین می اندازی؟ گفت :ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم

به سلامتی همه اونایی که مثل گل آفتابگردان هستند...

*****

به سلامتی اون دختری که حاضر زیر بارون خیس بشه ولی‌ سوار ماشین هیچ پسری نشه...

*****

به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت : اون رفیق منه و وقتی باختم گفت : من رفیقتم...

*****

به سلامتی کسی که بهش زنگ میزی… خوابه ولی واسه این که دلت رو نشکنه میگه:خوب شد زنگ زدی… باید بیدار میشدم...

*****

به سلامتی‌ اون بچه‌ای که شیمی‌ درمانی کرده همه ی مو هاش ریخته به باباش میگه بابا من الان مثل رونالدو شدم یا روبرتو کارلوس؟ باباش میگه قربونت برم از همه اونا تو خوش تیپ تری...

*****

به سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی‌ انگشت کوچیکه ی عشقم هم نیستی...

*****

به سلامتی با ارزش ترین پول دنیا “تومن” چون هم تو هستی توش، هم من...

*****

به سلامتی اون دختری که وقتی یه بی ام و واسش بوق میزنه سرشو میندازه پایین و میگه هرچقدرم که ماشینت باهال باشه اندازه چرخ پراید عشقمم نمیشه...

*****

به سلامتی اونایی که اگه صد لایه ایزوگامشون هم بکنن بازم معرفت ازشون چیکه میکنه...

*****

به سلامتیه دوست نازنینی که گفت: قبر منو خیلی بزرگ بسازین…. چون یه دنیا ارزو باخودم به گور میبرم !

*****

به سلامتی پسر بچه های قدیم که پشت لبشونو با ذغال سیاه می کردن که شبیه باباهاشون بشن نه مثل جوونای امروز ابروهاشونو نازک می کنن که شبیه ماماناشون بشن !

*****

به سلامتی مهره های تخته نرد که تا وقتی رفیقشون تو حبس حریف به احترامش بازی نمی کنن !

*****

خوابیدنی که بدون "دوست دارم عزیزم" و "بوس" و "بغل" باشه کپه مرگه... پس به سلامتی همه ما مجردا که هر شب باید کپه مرگمونو بزاریم...

*****

و آخر خط اینکه به سلامتی کسی که ی عمر دوسش داری و بعد ی عمر که بهش میگی دوست دارم

متوجه میشی اون اصلاْ بهت هیچ احساسی نداشته!!! ..........

+ نوشته شده توسط در جمعه پنجم اسفند 1390 و ساعت 23:14 |
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرشلودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترعدینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!
 
ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است
+ نوشته شده توسط در دوشنبه یکم اسفند 1390 و ساعت 22:14 |
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. 

و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...
حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟
+ نوشته شده توسط در دوشنبه یکم اسفند 1390 و ساعت 22:8 |

امروز به ميهماني رضا آمده‌ايم
با هم به گلستان صفا آمده‌ايم
مانند شقايقي همه سوخته دل
محتاج و غريب و بينوا آمده‌ايم
در سنگر عشق و كرمش پاي نهاديم
چون كفتر گنبد طلا آمده‌ايم
امروز كنار پنجره فولادي
دلخسته و با دست دعا آمده‌ايم
ما زائر بارگاه عشقش هستيم
اي دل تو مگو كنون چرا آمده‌ايم؟
محتاج كرم گشته و در بند اسيريم
با بارگنه بهر شفا آمده‌ايم

+ نوشته شده توسط در سه شنبه چهارم بهمن 1390 و ساعت 12:37 |
فرازهایی از توبه نامه شهید 13 ساله  - شهید محمودی

بار خدایا از کارهایی که کرده‌ام به تو پناه می‌برم از جمله
از این که حسد کردم...
از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی‌دانستم...
از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم....
از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم....
از این که مرگ را فراموش کردم....
از این که در راهت سستی و تنبلی کردم....
از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم.....
از این که در سطح پایین‌ترین افراد جامعه زندگی نکردم....
از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند....
از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم....
از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از اینکه خود خنده‌دارتر از همه هستم....
از این که لحظه‌ای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم....
از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع‌تر نبودم....
از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نبودم....
از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید....
از این که نشان دادم کاره‌ای هستم، خدا کند که پست و مقام، پستمان نکند....
از این که ایمانم به بنده‌ات بیشتر از ایمانم به تو بود....
از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از اینکه تو بهتر از دیگران می‌نویسی و با حافظه‌تری.....
از این که در سخن گفتن و راه رفتن ادای دیگران را درآوردم....
از این که پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند....
از این که از گفتن مطالب غیر لازم خودداری نکردم و پرحرفی کردم....
از این که کاری را که باید فی سبیل‌الله می‌کردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم...
از این که نماز را بی‌معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم...
از این که بی‌دلیل خندیدم و کمتر سعی کردم جدی باشم یا هر کسی را مسخره کردم...
از این که «خدا می‌بیند» را در همه کارهایم دخالت ندادم...
از این که کسی صدایم زد اما من خودم را از روی ترس یا جهل، یا حسد به نشنیدن زدم....
از ......
+ نوشته شده توسط در سه شنبه چهارم بهمن 1390 و ساعت 12:29 |

یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد .

یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .

یادمان باشد که : زخم نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .


یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست .

یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران ! تعریف کنم .

یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .

یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند ، یادمان باشد که که دلی نو بخرم .

یادمان باشد که : فرار راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی .

یادمان باشد که : باور هایم شاید دروغ باشند .

یادمان باشد که : لبخندم را توى آیینه جا نگذارم .

یادمان باشد که : آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته اند و او را راه می برند .

یادمان باشد که : لزومی ندارد همانقدر که تو برای من عزیزی ، من هم برایت عزیز باشم .

یادمان باشد که : محبتی که به دیگری می کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد .

یادمان باشد که : برای دیدن باید نگاه کرد ، نه نگاه !

یادمان باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .

یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچکدام ماندگار نیستند .

یادمان باشد که : تا وقتی اوضاع بدتر نشده ! یعنی همه چیز رو به راه است .

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .

یادمان باشد که : آرامش جایی فراتر از ما نیست .

یادمان باشد که : من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم .


یادمان باشد که : برای پاسخ دادن به احمق ، باید احمق بود !

یادمان باشد که : در خسته ترین ثانیه های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!

یادمان باشد که : لازم است گاهی با خودم رو راست تر از این باشم که هستم .

یادمان باشد که : سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته اند ، هرکسی سهم خودش را می آفریند .

یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود، به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست .

یادمان باشد که : پیش ترها چیز هایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند .

یادمان باشد که : آنچه امروز برایم مهم است ، فردا نخواهد بود .

یادمان باشد که : نیازمند کمک اند آنها که منتظر کمکشان نشسته ایم .

یادمان باشد که : من « از این به بعد » هستم ، نه « تا به حال » .

یادمان باشد که : هرگر به تمامی نا امید نمی شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی .

یادمان باشد که : غیر قابل تحمل وجود ندارد .

یادمان باشد که : گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد .

یادمان باشد که : خوبی آنچه که ندارم اینست که نگران از دست دادن اش نخواهم بود .

یادمان باشد که : با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک .

یادمان باشد که : بجز خاطره ای هیچ نمی ماند .

یادمان باشد که : وظیفه ی من اینست: «حمل باری که خودم هستم» تا آخر راه .

یادمان باشد که : منتظر ِ تنها یک جرقه است ، انبار مهمات .

یادمان باشد که : کار رهگذر عبور است ، گاهی بر می گردد ، گاهی نه .

یادمان باشد که : در هر یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است .

یادمان باشد که :همیشه چند قدم آخر است که سخت ترین قسمت راه است .

یادمان باشد که : امید ، خوشبختانه از دست دادنی نیست .

یادمان باشد که : به جستجوى راه باشم ، نه همراه .

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .

+ نوشته شده توسط در یکشنبه چهارم دی 1390 و ساعت 21:48 |
" روزي مي شود كه برگ برنده ات دل مي شود .... اما تو ديگر حاكم نيستي


 

چاله ی شکست پر است از انسان های تندرو .


گر کفش نداری غصه نخور یکی را دیدم که پا نداشت!


تهمت مثل زغال است اگر نسوزاند سیاه می کند . . .


آدمی به خودی خود نمی افتد...اگر بیفتد از همان سمتی می افتد که به خدا تکیه نکرده است...


وفادارترین زن ها نه موطلایی ها هستند، نه مو خرمایی ها و نه مو مشکی ها.... بلکه مو خاکستری ها هستند!»

چارلی چاپلین


اعتبار آدمها به حضورشان نیست

به دلهره ای است که در نبودنشان درست می کنند . . .

 


بچه که بودیم بستنیمان را گاز می زدند قیامت به پا می کردیم!

چه بیهوده بزرگ شدیم... روحمان را گاز میزنند می خندیم!

+ نوشته شده توسط در جمعه دوم دی 1390 و ساعت 18:34 |

هنوز ای دل تنها چیه چشم انتظاری
باز یه لحظه یه دم آروم نداری
مثل زمستون تو حسرت بهاری

باز عشقت خیمه زد رو خونم
باز یادت آتیش زد به آشیونم
باز بی تو باید تنها بمونم

بیا سکوت لبهات
هنوز حرمت خونست
پرنده دل من
هنوز بی آشیونست

بیا پر از امیده
هنوز این دل خسته
هنوز به پای چشمات
پای عشقت نشسته

توی آسمون دنیا
هر کسی ستاره داره
چرا وقتی نوبت ماست
آسمون جایی نداره

واسه من
واسه من تنهایی درده
درد هیچ کسو نداشتن
هر گل پژمرده ای رو
تو کویر سینه کاشتن

دیگه باور کردم این رو
که باید تنها بمونم
تا دم لحظه مردن
شعر تنهایی بخونم

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه هفتم آذر 1390 و ساعت 18:37 |
چند غورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان ۲ تا از آنها به داخل
            چاهی عمیق میفتند ..بقیه غورباقه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی
            دیدند گودال چقدر عمیق است به آن ۲ گفتند : چاره ای نیست شما به زودی
            میمیرید ..
            ۲ غورباقه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیددند که
            از گودال بیرون آیند ..اما دائما غورباقه های دیگر به انها میگفتند دست
            از تلاش بردارید..چون نمیتوانید خارج شوید ...به زودی خواهید مرد..
            بالاخره یکی از ۲ غورباقه تسلیم شد و به داخل اعماق گودال افتاد و
            مرد..اما غورباقه دیگر حداکثر توانش را برای بیرون آمدن به کار گرفت
            ..بقیه غورباقه ها فریاد میزدند که دست از تلاش بردار اما او با توان
            بیشتری تلاش کرد و بالاخره خارج شد ...
            وقتی بیرون آمد بقیه از او پرسیدند مگر صدای ما را نمیشنویدی ..؟؟؟
            معلوم شد که غورباقه ناشنواست ..او در تمام مدت فکر میکرده که دیگران
            وی را تشویق میکنند .
+ نوشته شده توسط در یکشنبه ششم آذر 1390 و ساعت 22:57 |
سلام بازم امدم

امیدوارم حالتون خوب باشه چقدر کم پیدا شدی هااا خوب شد یادت امد ی وبلاگ قبلاً داشتی

تقدیم به شما

دوستون دارم

+ نوشته شده توسط در جمعه چهارم آذر 1390 و ساعت 20:36 |


Powered By
BLOGFA.COM


این صفحه را به اشتراک بگذارید